|
از کلمه ها دورم...
از عشق جسدی مانده همه چیز محیای خیانت است.... بگو چگونه رد شدی از جوبی که سر سایه ها در آن بریده بود؟ میگویند زمان خواهد گذشت و غبار خواهد پوشاند می گویند عشق. نان. دموکراسی نشانه ایست می گویند تنش در نقطه قابل کنترل است مثل پرنده ای با یک ردیاب جی پی اس می پرسم و رد می شوم آیا من واقعیم؟ یا گردی در میان لخته های سیاه خون بگو بیدار می شوی و از سایه ها می ترسی بگو شجاع نیستی اسلحه نمی سازی و انگشت شصتت را میمکی تابلویی که دست گرفتی قبلا رنگ دیگری داشت با داس و چکش با شاخه زیتون با عقابی که ایستاده و نگاه به پشت سرش راستی بگو که محبوبی بزرگواری دلنشینی....
دير است ، دير ... !!!
خیلی وقته چشام رو تو قاب سیاهش جا نذاشتم ودنبال توپ طلاییش نگشتم...
خیلی وقته یادم رفته نباید سوسو زدن ستاره هاش رو به سیاهی دل بزرگش بفروشم.... خیلی وقته نرفتم باهاش دردودل کنم و یه نیگاه به صورت سفیدش بندازم و بگم : راستی تو می دونی ماه من کجاست؟ خیلی وقته یادم رفته یه روزی تموم رویام پیدا کردن ستاره زندگیم بود تو دل سیاه شب! ستاره ای که شش دانگش به نام خودم باشه.. دیگه کم کمک داشت یادم می رفت !خیلی چیزا رو داشت یادم می رفت ، راستی اینو می دونستی وقتی خیلی از چیزا برات رنگ تکرار رو بگیره ،فراموشی واست میاره؟ خودمم تازه کشفش کردم درست مثل من که یادم رفته بود این وبلاگ رو واسه چی درست کردم !!!1 یادم رفته بود که درست تو تنهاترین روزهای تنهائیم این وبلاگ بهانه ای شد برای رفع دلتنگی و گذران تنهایی.... نمی دونم می خونیش یا نه،شاید یه روزی خوندیش! فقط اینو بدون اون روزایی که توی تک تک لحظه هاش منو گم کرده بودی ، من اینجا پیدا بودم و برای دلم مینوشتم ،می نوشتم حرفایی رو که می خواستم به تو بگم ولی نبودی یا شایدم نخواستی که بمونی !! ولی به حرمت اون لحظه های با هم بودنمون اگه یه روزی خوندی اینو بدون به شرافتم قسم ، موندم تا روزی که نخواستی بمونم... امروز با کمی تاخیر تولد وبلاگمه، تولدی که یادم رفته بود واسه چی متولد شد؟؟؟؟؟ اوائل برا ی رفع مسئولیت حرفای دیگرون رو به جای خودم Copy,paste میکردم، وای به روزی که عادت هامون رنگ تکرار بگیره... بهت قول میدم دیگه تکرار نکنم ، دیگه عادت بکنم که تکرار نکنم،البته قول دادن سخته به یاد تموم دوستان گذشته و امروز که تو لحظه لحظه های این دو سال با من بودن و موندن و رفتن جمیعا صلوات و با درود به دوستانی که از امروز قراره همسفر راهم بشن و با تشکر از به امید روزهای شاد
جغدی روی كنگرههای قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میكرد. رفتن و رد پای آن را. و آدمهایی را میدید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل میبندند. جغد اما میدانست كه سنگها ترك میخورند، ستونها فرو میریزند، درها میشكنند و دیوارها خراب میشوند. او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابهلای خاكروبههای قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداریاش میخواند؛ و فكر میكرد شاید پردههای ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد. آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان میكنی. دوستت ندارند. میگویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری. پس چرا دیگر آواز نمیخوانی؟ دل آسمانم گرفته است. میدهد و آدمها عاشق دل بستناند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشهای! و آن كه میبیند و میاندیشد، به هیچ چیز دل نمیبندد؛ دل نبستن سختترین و قشنگترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ. و آن كس كه میفهمد، میداند آواز او پیغام خداست كه میگوید: آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید.
سال 1610 میلادی گالیله در دادگاه تفتیش عقاید مجبور به امضای توبهنامهای با این مضمون شد: «من گالیلیو گالیله، فرزند وین چفسو گالیله، اهل فلورانس، در این دادگاه زانو میزنم و در پیشگاه شما کاردینالهای مقدس عظیمالشأن و رؤسای جامعه جهانی مسیحیت، علیه هر گونه کفر و الحاد، در برابر این انجیل مقدس سوگند یاد میکنم که همواره به کلیسای کاتولیک معتقد بودهام و به یاری پروردگار بزرگ اعتقاد و ایمان دارم. دادگاه محترم به من فرمان داد که از عقاید کذب خود مبنی بر این که خورشید مرکز جهان است و زمین و سیارات دیگر به دور آن میچرخند دست بردارم و هیچگاه و تحت هیچ عنوانی این عقیده را بیان نکنم و در انتشار آن نکوشم.» او در آن دادگاه پایش را به زمین کوبید و زیر لب این جمله را گفت: «تو هنوز میچرخی.» *****************************************************************************8 حتما ماجرای جناب گالیله را شنیده اید که کلیسا او را به دلیل تلاش های علمی و نتایجی که به دست آورده و مننشر نموده بود، مورد پیگرد قرار داد و سرانجام به جرم نقض محتویات کتاب مقدس، در دادگاه انکیزیسیون محاکمه نمود. این نخست باری نبود که کلیسا چنین رفتاری با دانشمندان می نمود و آخرین باری هم نبود. پیشتر از او جردانو برونو به دلیل آنکه گفته بود خورشید مرکز کاینات نیست و نمیچرخد در آتش زنده زنده سوزانده شده بود. اما گالیله در بند این فداکاری ها و قهرمان بازی ها نبود. وقتی دید کلیسا با او شوخی ندارد و آتش زدن و شیطان از روح به در کردن جدی است، دعای توبه (دعایی مرتدان باید می خواندند تا از مرگ رهایی یابند.) را خواند(ما نمی دانیم آب توبه هم به سر ریخت یا نه!) و استغفار نمود. ماحصل این دادرسی را همه می دانیم. ولی چنانچه بخواهیم دوباره سازی اش نماییم لابد چیزی شبیه این بوده است: کشیش: ای مردک! این مردک بی دین مرتد! ای از خدا به دور! تو با نوشته هایت در صدد گمراه نمودن مردم برآمدی. این یاوه ها را از چه رو نوشته ای؟ با این که در سفر یوشع آمده است که یوشع دستش را بر آسمان برد تا خورشید سرجایش باایستد، و به این روشنی نشان داده است که خورشید به دور زمین می گردد تو خلاف رای او نظر داده ای. گالیله: عالی جناب سخن شما درست است. سخن کتاب مقدس هم صحیح و راستین است. من تنها خواستم سخنی به شوخی بگویم تا گرد هم آییم و دمی بخندیم. وگرنه هر آدم هوشیاری که سفر یوشع را بخواند متوجه همه چیز خواهد شد. کشیش: پس اعتراف می کنی که زمین ثابت است؟ گالیله: باری اعتراف می کنم. کشیش: و خورشید به دور زمین می گردد؟ گالیله: باری اعتراف می کنم. و به این ترتیب از مرگ محتوم نجات می یابد. معروف است هنگام خروج از دادگاه یکی از شاگردان گالیله راهش را می گیرد و بر صورت او آب دهان می اندازد و می گوید: “بیچاره ملتی که قهرمان ندارد.” گالیله به عنوان یک دانشمند پاسخی هوشمندانه به او می دهد که: “بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان دارد.”
دوباره می سازمت ای وطن این پست رو تقدیم میکنم به تمام پویندگان راه آزادی،ندا و نداهای ایران عزیزم،به امید روزی که نبض های وطنمان دوباره بزند... دردهاي من
پرده اول:ازل
پرده دوم:حال پرده سوم : ابد
الهي به عشاق ديوانه ات
آسمون پر بود از ستاره های چشمك زن...ماه درخشان تر از همیشه می تابید...ماه و ستاره ها چشم به راه و منتظر بودن....منتظر طلوع یه ستارهء درخشان دیگه... دومین فصل سال بود...بهار...فصل گلها و قناریهای عاشق...یه نسیم ملایم و قشنگ می وزید و عطر گلها رو به همه جا می برد....نسیم می خواست خبر روییدن زیباترین گل بهار رو به همهء دنیا برسونه.. بهار هنوز كامل نبود...انگار یه چیزی كم داشت...یه چیزی شبیه عطر حضور یه گل زیبا رو... اون گل رویید...بهار كامل شد...ماه خندید و ستاره ها جشن گرفتن... اینجوری بود كه تو به دنیا اومدی...آسمون از غم دوریت بارید و زمین با داشتنت سبز شد و به خودش بالید..فرشته ها با اشك تا زمین بدرقه ات كردن و گلها و پرنده ها با شوق به استقبالت اومدن...حالا راز این همه زیبایی و سر سبزی بهار رو می فهمم.آره! همهء اینها به خاطر گل وجود توست كه با روییدنش تو بهار، زمستون از غصه یخ زد و پژمرد،گونه های تابستون از شرم داغ شد و پاییز شد غمگین ترین فصل سال......
|
![]()
سلام
Home
|