تبليغاتX
بی سرزمین تر از باد

خدمات وبلاگ نویسان جوان


بی سرزمین تر از باد

چشمان خسته ام را بنگرشايد بهاري ديگر.....

 

سلام ماهی هاسلام ماهی ها  

سلام قرمزها" سبزها" طلایی ها

به من بگویید آیا در آن اتاق بلور

که مثل مردمک چشم مرده هاست

و مثل آخر شب های شهر بسته و خلوت

صدای نی لبکی را شنیده اید

که از دیار پری های ترس وتنهایی

به سوی اعتماد آجری خوابگاه ها

و لای لای کوکی ساعت ها

و هسته های شیرینی نور پیش می آید؟

و همچنان که پیش می آید

ستاره های اکلیلی از آسمان به خاک می افتند

وقلب های کوچک بازیگوش

از حس گریه می ترکند.

                               

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت0:21 AMتوسط بهار جون | |

واجب

 

 

بر خودم واجبدیدم یاد و خاطره استاد بزرگ زنده یاد خسرو شکیبایی را زنده نگه دارم

هر چند که اونقدر بزرگه که هیچ گاه از یادمون نمیره

روحش شاد و یادش گرامی

 

 

 

روی خزون سرد خاک
وقتی که برگ جون سپرد
وقتی سپیدار بلند
یخ زد و باز دوباره مرد

وقتی که بارون سیاه
تن پوش ابرو پاره کرد
ضجه ی اون کلاغ پیر
پروانه رو آواره کرد

تو هم ، پرنده ی عزیز
همسفر خزون شدی
دل به سفر سپردی و
همدم آسمون شدی

تو رفتی و اینجا صدا
شکست و بی بهانه شد
ترنم و ترانه هات
هق هق هر شبانه شد

وقتی تو رفتی نازنین
باغ به سوگ تو نشست
درخت بید پر غرور
بغض کهنسالو شکست

پریدی و شقایقی
به رنگ تیرگی رسید
سرو سترگ ، با سقوط
بیداد زندگی رو دید

کوچ تو ، گرچه ناگزیر
تنها گریز و چاره بود
اما برای این تبار
افول یک ستاره بود

نیستی ولی آهنگ تو
آواز هر جوانه شد
کوچ تو غمگینه ولی
اسم تو جاودانه شد

پرنده ی مهاجرم
ای زخمیه پاک و صبور
آروم گرفتی ، شاد باش
با کوچ و آخرین عبور

+نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت0:41 AMتوسط بهار جون | |

 

ریشه روشنی پوسید و فرو ریخت

و صدا در جاده ی بی طرح فضا می رفت.

از مرزی گذشته بود ،

در پی مرز گمشده می گشت.

کوهی سنگین نگاهش را برید.

صدا از خود تهی شد

و به دامن کوه آویخت :

پناهم بده ، تنها مرز آشنا ! پناهم بده

و کوه از سنگینی پر بود.

خوابش طرحی رها شده داشت.

صدا زمزمه ی بیگانگی را بویید ،

برگشت ،

فضا را از خود گذر داد

و در کرانه ی نا دیدنی شب بر زمین افتاد .

 

 

کوه از خوابی سنگین پر بود.

دیری گذشت ،

خوابش بخار شد.

طنین گمشده ای به رگ هایش وزید :

پناهم بده ، تنها مرز آشنا ! پناهم بده

سوزش تلخی به تار و پودش ریخت .

خواب خطا کارش را نفرین فرستاد

و نگاهش را روانه کرد .

 

 

 

انتظاری نوسان داشت.

نگاهی در راه مانده بود

و صدایی در تنهایی می گریست....

 

 سهراب سپهری

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت3:41 PMتوسط بهار جون | |

 

حرفها كه تكراری می شوند
غصه ها كه عادی می شوند
شعرها كه بی صدا می شوند
وقتی كه حتی اتفاقها معمولی می شوند
بارانها از سر تكرار می بارند
بهارها از سر عادت گل می كنند
وقتی همه ی روزهای تقویمت مثل هم می شوند
شنبه با جمعه فرقی نمی كند
زمستان با بهار
امسال با پارسال
وقتی به اسمان یك جور نگاه می كنی
به خودت یك جور نگاه می كنی
وحتی به خدا
و می خواهی زندگی را سخت نگیری
تا زندگی برتو سخت نگیرد
و لحظه ها روال عادی خودشان را داشته باشند
بهار هر وقت دلش خواست بخندد
و زمستان هر وقت خواست دلش بگیرد
ان وقت مثل سنگریزه ای
در دل كوه گم می شوی بدون انكه
كمترین اثری بگیری
یا كمترین اثری ببخشی
مثل یك روز بی خاطره به پایان می رسی بدون انكه حتی
لحظه ای در حافظه ای ثبت شده باشی
اما به خاطر خدا یا به خاطر خودت هم كه شده این قدر مثل مرداب در خودت
غرق نشو و كمی هم جرات دریا شدن داشته باش.

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت3:50 PMتوسط بهار جون | |

 

 

كاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گياهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
بسراپای تو لب می سودم

كاش چون نای شبان می خواندم
بنوای دل ديوانه تو
خفته بر هودج مواج نسيم
می گذشتم ز در خانه تو
...

كــاش چون ياد دل انگيز زنــی
می خزيدم به دلـت پر تشويش
نــاگهان چشــم ترا می ديدم
خــيره بر جلوه زيبائی خويش

كــاش در بســتر تنهائــی تو
پيكرم شمع گنه می افروخت
ريشــه زهــد تو و حسرت من
زين گنه كاری شيرين می سوخت

كاش از شاخه سرسبز حيات
گــل انــدوه مــرا مــی چيــدی
كاش در شعر من ای مايه عمر
شعلــه راز مـــرا می ديــــدی

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت0:15 AMتوسط بهار جون | |

شاعری گفت که از دل برود،آنکه از دیده برفت

پس چرا

من آزرده دل تن خسته

در پی ناز نگاهت به جهان می نالم

آه و افسوس دریغ از عمرم

که ندیدم رویت

و تو از جامه عریانی من بر خودم نزدیک تر

دعوتت میکنم ای پادشه تنهایی

به همین کلبه آشفته سرد

از دلم میگویم

و ترا از پس تاریکی ذهنم به دعا می طلبم

و هنوز از غم گم کردن تو

از نخستین ازل

با غمت می نالم

وای از آن روز

وای از آن روز که بینم قدمت

به جهان می بالم

 

 

از هجوم برف تا

رد پاهایی که آب می شوند

و ما که جاده را خط زده ایم.

شاید گذشتن از سرما

از گذشتن از تو آسانتر باشد.

رد دست هایی که پشت پنجره

بخار را آه می کشند

و کفش هایی که

پیاده به خانه می رسند...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت1:26 PMتوسط بهار جون | |

                          

من ديدم ، عابري دعا ميخريد


و ثروت ميفروخت

!من ديديم قلبي عشق گدايي ميكرد

شايد گلي پژمرده باشد

 

...شايد


لذتي بود در تبسم


لذتي بود در استشمام بهار


لذتي بود در لمس گلبرگ بنفشه


لذتي بود در نگاهي ، ژرف ، ژرفتر از ايمان


به آسمان


لذتي بود در درك سياهي شب


لذتي بود در هم صحبتي شقايق


لذتي هست ... آري ، لذتي


عابرهاي خيابان متروكه دل را صدا كنيد ، آرام


بگوييد دلم تنگ شده


بگوييد ، دلم براي يك لبخند ، براي يك صدا ، تنگ شده



بگوييد دلم براي ناله ي ساز ، عشوه رز ، لبخند بهار نارنج


براي استواري سپيدار ، براي آواز رود


دلم براي زندگي تنگ شده


بگوييد ، بگوييد


آرزوي عابران خيابان دل ، تن تقدير را ميلرزاند


بگوييدشان


كسي در شب ، صدايشان ميكرد


بگوييد....

 

                                 

+نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت3:15 PMتوسط بهار جون | |

میدانم مرا درگیر افکارت نمودی تا دنیایم را به ویرانه ای تبدیل کنی ..

 

و میدانم ..

هرشب زمانیکه در تنهایی و سکوتی کشنده فرو میروم ..

این یاد توست که با هجومی به افکارم مرا به طوفان عشقت میکشاند ..

تا همانند مرغی شکسته بال به مسلخ عشق تو آیم ..

آری ....

مرا درگیر خودت کن ..

درگیر خودت کن تا از آن همه سوختن آرامش بگیرم ..

بگذار افکارم را یاد وخاطرات تو انباشته کنند ..

چشمانت را نبند ...

تا من مات چشمان تو باشم ..

آخر تو در وجود منی ..

و با تو شبهایم رویایی شیرینند ..

و بدان اخرین نقطه ی دنیا ..

قله ی عشق ماست ..

هر چند تو در وجود منی ...

اما من به تنهایی دوریت دچارم ..

پس مرا از عطر وجودت تهی مساز ..

ای خالق رویا های شیرینم ...


 


+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت3:11 PMتوسط بهار جون | |

                                

 

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت2:55 PMتوسط بهار جون | |

زندگي گفت:كه آخر چه بود حاصل من؟

 

 عشق فرمود:تا چه بگويد اين دل من؟

 

عقل ناليد:پس كجا حل شد اين مشكل من؟

 

مرگ خنديد و گفت:در اين خانه ويرانه من...

 

 

سال نو بر همگی مبارک

انشاا... سال خوبی داشته باشيد

 

 

+نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت3:2 PMتوسط بهار جون | |