|
سلام قرمزها" سبزها" طلایی ها به من بگویید آیا در آن اتاق بلور که مثل مردمک چشم مرده هاست و مثل آخر شب های شهر بسته و خلوت صدای نی لبکی را شنیده اید که از دیار پری های ترس وتنهایی به سوی اعتماد آجری خوابگاه ها و لای لای کوکی ساعت ها و هسته های شیرینی نور پیش می آید؟ و همچنان که پیش می آید ستاره های اکلیلی از آسمان به خاک می افتند وقلب های کوچک بازیگوش از حس گریه می ترکند.
بر خودم واجبدیدم یاد و خاطره استاد بزرگ زنده یاد خسرو شکیبایی را زنده نگه دارم هر چند که اونقدر بزرگه که هیچ گاه از یادمون نمیره روحش شاد و یادش گرامی روی خزون سرد خاک وقتی که بارون سیاه تو هم ، پرنده ی عزیز تو رفتی و اینجا صدا وقتی تو رفتی نازنین پریدی و شقایقی کوچ تو ، گرچه ناگزیر نیستی ولی آهنگ تو پرنده ی مهاجرم
ریشه روشنی پوسید و فرو ریخت و صدا در جاده ی بی طرح فضا می رفت. از مرزی گذشته بود ، در پی مرز گمشده می گشت. کوهی سنگین نگاهش را برید. صدا از خود تهی شد و به دامن کوه آویخت : پناهم بده ، تنها مرز آشنا ! پناهم بده و کوه از سنگینی پر بود. خوابش طرحی رها شده داشت. صدا زمزمه ی بیگانگی را بویید ، برگشت ، فضا را از خود گذر داد و در کرانه ی نا دیدنی شب بر زمین افتاد . کوه از خوابی سنگین پر بود. دیری گذشت ، خوابش بخار شد. طنین گمشده ای به رگ هایش وزید : پناهم بده ، تنها مرز آشنا ! پناهم بده سوزش تلخی به تار و پودش ریخت . خواب خطا کارش را نفرین فرستاد و نگاهش را روانه کرد . انتظاری نوسان داشت. نگاهی در راه مانده بود و صدایی در تنهایی می گریست....
حرفها كه تكراری می شوند
كاش بر ساحل رودی خاموش
شاعری گفت که از دل برود،آنکه از دیده برفت از هجوم برف تا
من ديدم ، عابري دعا ميخريد !من ديديم قلبي عشق گدايي ميكرد شايد گلي پژمرده باشد ...شايد بگوييد دلم براي ناله ي ساز ، عشوه رز ، لبخند بهار نارنج
میدانم مرا درگیر افکارت نمودی تا دنیایم را به ویرانه ای تبدیل کنی .. و میدانم .. |
![]()
سلام
Home
|