تبليغاتX
بی سرزمین تر از باد

بی سرزمین تر از باد

چشمان خسته ام را بنگرشايد بهاري ديگر.....

از کلمه ها دورم...

 از عشق جسدی مانده

 همه چیز محیای خیانت است....

بگو چگونه رد شدی از جوبی که سر سایه ها در آن بریده بود؟

میگویند زمان خواهد گذشت

و غبار خواهد پوشاند

می گویند عشق. نان. دموکراسی نشانه ایست

می گویند تنش در نقطه قابل کنترل است

مثل پرنده ای با یک ردیاب جی پی اس

می پرسم و رد می شوم

آیا من واقعیم؟

یا گردی در میان لخته های سیاه خون

بگو بیدار می شوی

و از سایه ها می ترسی

بگو شجاع نیستی

اسلحه نمی سازی

و انگشت شصتت را میمکی

تابلویی که دست گرفتی قبلا رنگ دیگری داشت

با داس و چکش

با شاخه زیتون

با عقابی که ایستاده و نگاه به پشت سرش

راستی بگو که محبوبی

بزرگواری

دلنشینی....

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت1:29 PMتوسط بهار جون | |

 

این پست رو تقدیم به عزیزترین دوستم میکنم که این روزها سخترین روزای زندگیشه... براش دعا کنید

دير است ، دير ... !!!
براي عاشق شدن ، براي «تو
» ...
و براي من که جز نگاهٍ « تو » ديگر هيچ ندارم تا به ديوار اتاق بياويزم
!
چه زود عاشق شدم
!!
دلم آينهء قديمي ام را مي خواهد که در آن هر روز هزاران بار « تو » را مي ديدم و اکنون
تصوير « تو » را که هر روز هزاران بار در حال کمرنگ شدن است
.... !
دلم عشــــــــق مي خواهد
....
دلم « تو را مي خواهد
...
دير است .... دير
!
براي عاشق شدن
براي « تو
»
براي مني که مي دانم بيش از عشق ، به « تو » محتاجم
!

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت0:28 AMتوسط بهار جون | |

خیلی وقته چشام رو تو قاب سیاهش جا نذاشتم ودنبال توپ طلاییش نگشتم...

خیلی وقته یادم رفته نباید  سوسو زدن ستاره هاش رو به سیاهی دل بزرگش بفروشم....

خیلی وقته نرفتم باهاش دردودل کنم و یه نیگاه به صورت سفیدش بندازم و بگم : راستی تو می دونی ماه من کجاست؟

خیلی وقته یادم رفته یه روزی تموم رویام پیدا کردن ستاره زندگیم بود تو دل سیاه شب! ستاره ای که شش دانگش به نام خودم باشه..

دیگه کم کمک داشت یادم می رفت !خیلی چیزا رو داشت یادم می رفت ، راستی اینو می دونستی وقتی خیلی از چیزا برات رنگ تکرار رو بگیره ،فراموشی واست میاره؟ خودمم تازه کشفش کردم

درست مثل من که یادم رفته بود این وبلاگ رو واسه چی درست کردم !!!1 یادم رفته بود که درست تو تنهاترین روزهای تنهائیم این وبلاگ بهانه ای شد برای رفع دلتنگی و گذران تنهایی....

نمی دونم می خونیش یا نه،شاید یه روزی خوندیش! فقط اینو بدون اون روزایی که توی تک تک لحظه هاش منو گم کرده بودی ، من اینجا پیدا بودم و برای دلم مینوشتم ،می نوشتم حرفایی رو که می خواستم به تو بگم ولی نبودی یا شایدم نخواستی که بمونی !!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

ولی به حرمت اون لحظه های با هم بودنمون اگه یه روزی خوندی اینو بدون به شرافتم قسم ، موندم تا روزی که نخواستی بمونم...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

امروز با کمی تاخیر تولد وبلاگمه، تولدی که یادم رفته بود واسه چی متولد شد؟؟؟؟؟تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com این بار هم تکرار برام یه عادت شد،تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

اوائل برا ی رفع مسئولیت حرفای دیگرون رو به جای خودم  Copy,paste میکردم،تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com ولی به مرور این هم برام یه عادت شد...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

وای به روزی که عادت هامون رنگ تکرار بگیره...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

بهت قول میدم دیگه تکرار نکنم ، دیگه عادت بکنم که تکرار نکنم،البته قول دادن سختهتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com سعی بکنم یاد بگیرم حرفای خودمو بنویسم نه دیگرون رو...که امروز تقریبا عین آنفولانزای نوع  A (همون خوکی خودمون)همه گیر شده...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comمن همون بی سرزمین تر از بادم  ،که امروز ۲ساله شدم..تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

به یاد تموم دوستان گذشته و امروز که تو لحظه لحظه های این دو سال با من بودن  و موندن و رفتن جمیعا صلواتتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

و با درود به دوستانی که از امروز قراره همسفر راهم بشن و با تشکر از

 آبجی بهار گلم تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com،

 ماهی کوچولو نازم تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com،

سیاوش(مهدی)عزیزتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com،

زهرا جانتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

میترا جون (حق آب و گل داره)تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 و در آخر آقا سیروانتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

از همه تون ممنونم.تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

به امید روزهای شادتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com و سبز برای تمامی سبزاندیشان وبلاگی.تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتولددددددددددددددددت مبارک تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

 تا بعد.......تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت1:0 AMتوسط بهار جون | |

جغدی روی كنگره‌های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می‌كرد. رفتن و رد پای آن را.

 و آدم‌هایی را می‌دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می‌بندند. جغد اما می‌دانست كه

 سنگ‌ها ترك می‌خورند، ستون‌ها فرو می‌ریزند، درها می‌شكنند و دیوارها خراب می‌شوند. او

 بارها و بارها تاج‌های شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابه‌لای خاكروبه‌های قصر دنیا دیده

 بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری‌اش می‌خواند؛ و فكر می‌كرد شاید پرده‌های

ضخیم دل آدم‌ها، با این آواز كمی بلرزد.


روزی كبوتری از آن حوالی رد می‌شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و

 آواز نخوانی. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان می‌كنی. دوستت ندارند. می‌گویند

بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.


قلب جغد پیرشكست و دیگر آواز نخواند.


سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آواز‌‌خوان كنگره‌های خاكی من!

پس چرا دیگر آواز نمی‌خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.


جغد گفت: خدایا! آدم‌هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن

می‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ

تماشا و اندیشه‌ای! و آن كه می‌بیند و می‌اندیشد، به هیچ چیز دل نمی‌بندد؛ دل نبستن

سخت‌ترین و قشنگ‌ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است

و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره‌های دنیا می‌خواند.

 و آن كس كه می‌فهمد، می‌داند آواز او پیغام خداست كه می‌گوید:

 آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید.

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت2:33 AMتوسط بهار جون | |

 

سال 1610 میلادی گالیله در دادگاه تفتیش عقاید مجبور به امضای توبه‌نامه‌ای با این مضمون شد: «من گالیلیو گالیله، فرزند وین چفسو گالیله، اهل فلورانس، در این دادگاه زانو می‌زنم و در پیشگاه شما کاردینال‌های مقدس عظیم‌الشأن و رؤسای جامعه جهانی مسیحیت، علیه هر گونه کفر و الحاد، در برابر این انجیل مقدس سوگند یاد می‌کنم که همواره به کلیسای کاتولیک معتقد بوده‌ام و به یاری پروردگار بزرگ اعتقاد و ایمان دارم. دادگاه محترم به من فرمان داد که از عقاید کذب خود مبنی بر این که خورشید مرکز جهان است و زمین و سیارات دیگر به دور آن می‌چرخند دست بردارم و هیچ‌گاه و تحت هیچ عنوانی این عقیده را بیان نکنم و در انتشار آن نکوشم.» او در آن دادگاه پایش را به زمین کوبید و زیر لب این جمله را گفت: «تو هنوز می‌چرخی.»
گالیله شش سال بعد رسماً از تدریس نظریه کوپرنیک در دانشگاه منع شد و تا سال‌ها بعد مرتب مورد بازخواست کلیسا قرار می‌گرفت و البته هیچ‌گاه روحش آمرزیده نشد.
سال 1979 پاپ ژان پل دوم دستور داد تا مجمعی از ریاضیدانان و منجمان بنشینند و موضوع را بررسی کنند. آنها 13 سال بعد به این نتیجه رسیدند که گالیله راست می‌گفت و البته برای آن‌که گناه بر گردن کلیسا نیفتد، بلافاصله اعلام کردند که کلیسا آن زمان حکم درستی داده است.
با خود فکر می‌کنم این چه حکم خنده‌داری است که باعث می‌شود 360 سال بعد روحی را بیامرزند. با خود فکر می‌کنم یعنی پاپ اعظم هیچ‌گاه با خود فکر نکرده که 13 سال تحقیق و مطالعه برای گرد بودن زمین آن هم در قرن بیستم کمی زیاده از حد طولانی است؟ گرچه به نظر می‌رسد روح گالیله این همه سال در برزخ معلق نبوده تا اذن ورودش به بهشت یا جهنم را هیأت کارشناسان پاپ بدهند. برایش هم احتمالاً فرقی نمی‌کرده که 13 سال دیرتر آمرزیده شود.
تحجر یا تعصب یا هر چیز دیگری که باعث شد هزاران دانشمند و کشیش و متفکر در قرن هفدهم به دست چنین دادگاه مخوفی محاکمه و در آتش سوزانده شوند، هرگز نمی‌تواند از دست مردان واقعی خدا بربیاید، مگر آن‌که بحرانی عقیدتی در جامعه پدیدار شده باشد. حالا هم مشاور علمی پاپ اعلام کرده که احتمال وجود حیات در کرات دیگر ممکن است، گرچه کشیش برونو به خاطر همین عقیده در سال 1600 میلادی زنده در میدان شهر سوزانده شده.
این همان تحجری است که باعث می‌شود یک باور علمی یا یک عقیده اثبات‌نشده تنها به این دلیل رد شود که ممکن نیست موجودی هوشمند مبرا از گناه اول وجود داشته باشد. گناه اول همان است که باعث شد تا آدم از بهشت به زمین رانده شود.

*****************************************************************************8 

 

حتما ماجرای جناب گالیله را شنیده اید که کلیسا او را به دلیل تلاش های علمی و نتایجی که به دست آورده و مننشر نموده بود، مورد پیگرد قرار داد و سرانجام به جرم نقض محتویات کتاب مقدس، در دادگاه انکیزیسیون محاکمه نمود. این نخست باری نبود که کلیسا  چنین رفتاری با دانشمندان می نمود و آخرین باری هم نبود. پیشتر از او جردانو برونو به دلیل آنکه گفته بود خورشید مرکز کاینات نیست و نمیچرخد در آتش زنده زنده سوزانده شده بود.

اما گالیله در بند این فداکاری ها و قهرمان بازی ها نبود. وقتی دید کلیسا با او شوخی ندارد و آتش زدن و شیطان از روح به در کردن جدی است، دعای توبه (دعایی مرتدان باید می خواندند تا از مرگ رهایی یابند.) را خواند(ما نمی دانیم آب توبه هم به سر ریخت یا نه!) و استغفار نمود.

ماحصل این دادرسی را همه می دانیم. ولی چنانچه بخواهیم دوباره سازی اش نماییم لابد چیزی شبیه این بوده است:

کشیش: ای  مردک! این مردک بی دین مرتد! ای از خدا به دور! تو با نوشته هایت در صدد گمراه نمودن مردم برآمدی. این یاوه ها را از چه رو نوشته ای؟ با این که در سفر یوشع آمده است که یوشع دستش را بر آسمان برد تا خورشید سرجایش باایستد، و به این روشنی نشان داده است که خورشید به دور زمین می گردد تو خلاف رای او نظر داده ای.

گالیله: عالی جناب سخن شما درست است. سخن کتاب مقدس هم صحیح و راستین است. من تنها خواستم سخنی به شوخی بگویم تا گرد هم آییم و دمی بخندیم. وگرنه هر آدم هوشیاری که سفر یوشع را بخواند متوجه همه چیز خواهد شد.

کشیش: پس اعتراف می کنی که زمین ثابت است؟

گالیله: باری اعتراف می کنم.

کشیش: و خورشید به دور زمین می گردد؟

گالیله: باری اعتراف می کنم.

 

و به این ترتیب از مرگ محتوم نجات می یابد.

معروف است هنگام خروج از دادگاه یکی از شاگردان گالیله راهش را می گیرد و بر صورت او آب دهان می اندازد و می گوید:

 

“بیچاره ملتی که قهرمان ندارد.”

 

گالیله به عنوان یک دانشمند پاسخی هوشمندانه به او می دهد که:

 

“بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان دارد.”

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت0:45 AMتوسط بهار جون | |

 


دلم نیومد تو این شرایط بی تفاوت باشم من هم ایرانیم و هم صدا با ایرانم می خوانم :

دوباره می سازمت ای وطن

این پست رو تقدیم میکنم به تمام پویندگان راه آزادی،ندا و نداهای ایران عزیزم،به امید روزی که نبض های وطنمان دوباره بزند...

دردهاي من
جامه نيستند
تا زتن درآورم
چامه و چکامه نيستند
تا به رشته ي سخن در آورم
نعره نيستند
تا زناي جان برآورم
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نامهايشان
جلد کهنه ي شناسنامه هايشان
درد مي کند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده ي سرودنم
درد مي کند
انحناي روح من
شانه هاي خسته ي غرور من
تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
کتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي کجا؟
درد دوستي کجا؟
اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي دردهاي کهنه ي لجوج
اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟
درد رنگ و بوي غنچه ي دل است
پس چگونه من
رنگ وبوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا کنم؟
شعر تازه ي مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟
درد حرف نيست
درد نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا کنم؟

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت0:29 AMتوسط بهار جون | |

پرده اول:ازل

                                                  
جام می پر ز شراب...
روز اول همه عاشق بودند؛
آدم قصه ما ، عاشق چشمان سیاه حوا
و خدا عاشق مخلوق خودش
همه عاشق ،‌همه مفتون
همه لیلی ، همه مجنون
نه فراموشی و تنهایی و بیداد؛
ونه درد و ، و نه فریاد
روز اول همه عالم ما ،
قصه ای بود که نامش دل بود!
نه جهنم ، نه بهشت
ونه نفرت ، نه رذالت ،نه شقاوت ، نه حسادت به سرشت
لیک،آن دم پس پرده ،دگری چیز دگر را بنوشت !!


وخدا در پی چیزی می گشت:
پی یک وسوسه شیطانی !
پی یک حادثه پر ز گناه!
پی یک رابطه پنهانی!

و هماندم که خدا، قصد یک بازی کرد:
قصد بازی سیاه،
قصد بازی دل و دیده ما
همه میدانستند:
که خدا حاسد این عشق میان من و توست!

همه دلها به سر این بازی،
خسته و افسرده،
بی رمق گشته ز عصیانگری شیطانها

پرده دوم:حال

جام تا نیمه تهی از می ناب...
و جهان مست و خراب...
در میان دل دیوانه و پروحشت شب،
جسدی را دیدم!
غرق و آغشته به خون ،
زیر چنگال شقاوت مدفون،

جگرش را که در آورده به چنگ؟
که بر انداخته بر دامن او ،لکه ننگ؟
نفس آخر خود را انگار،
می کشد در شرر و هاله ودود
بی امید منتظر مرگ نهانیست ،که سراغ تن او می آید!

رگه هایی از خون،
آمده ازپس چشمش بیرون ،
سخت کاویده دل تنگ زمین،
رفته تا ریشه یک گل پایین!
گل سرخ در همه گلهای جهان بی همتاست ....
و جسد، کالبد این دل ماست!


ای خدا بازی و بازیچه دستان توایم!
در جهانی که فقط نام تو و یاد تو در آن پیداست...
عشق هم بی معناست!
در جهانی که فقط نام تو و یاد تو در آن ابدی است...
عشق هم چیز بدی است!
در جهانی که تلاقی دل و اشک ،چنین حادثه پست و ضعیفی ست...
عشق هم چیز کثیفی ست!

به درک عشق شده مضحکه عالم ما!
به درک برگ گل سرخ به زیر سم آهن له شد!
به درک مرد صدای فرهاد!
به درک سوخت کتاب حافظ!
به درک رفت نوای نی نالان به خاموشی وهیچ!
به درک دست تو و ،نامردمی با هم گره خوردند...


به درک ما همه عاشق شده ایم...
عاشق رنگ وریا ! عاشق بی خردی !عاشق وسوسه های بی مرز...

به درک ما همه قاتل شده ایم...
قاتل حس بلوغ! قاتل معنی شعر ! قاتل برق نگاهی مشتاق!

عشق را ما کشتیم

پرده سوم : ابد


جام خالی ز شراب ...
و دل شاعر افسرده تهی از امید....
و جهان هستی ، همه خالی ز وفا....
همه در حسرت یک مرگ قریب:
کوهها ، منتظر مرگ صدا!
وزمین! منتظر مرگ خدا!
وخدا منتظر روز جزا!

چه جوابست ما را؟
ما کجا خالی از احساس شدیم؟
ما کجا حادثه برق نگاهی به پشیزی دادیم؟
در کجا حادثه عشق دو آدم گم شد؟
در کجا معنی یک شعر، به تاریکی و خاموشی رفت؟

ما همه قاتل یک برگ گلیم!
ما سزاوار قصاصیم به چشم گل سرخ!

بی سبب میکوشیم ،
که در آییم ز گنداب کتاب تاریخ!
بی سبب می نالیم،
ز قضا و قدر وامر خدا!
بی سبب می گرییم،
که چرا این دل ما همدم و همراز نداشت!
بی سبب می خندیم :
که فلانی به فلانی میگفت سلام!


جای ما ، در ته آغوش جهنم خالیست!
جای ما ، در بغل واعظ پر رنگ وریا!
جای ما ، در پس آن روسپی هفده ساله!
جای ما ، در پس آن کودک ده ساله تریاک فروش!
جای ما ، در پس آن شعله ،کنار دل ما!
جای ما ، در همه جاها خالیست!

گرچه که:
کار ما جلوه ای از کار خداست...
اما،
جای ما در ته آغوش جهنم پیداست !!!!

 

+نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت3:20 PMتوسط بهار جون | |

 

الهي به عشاق ديوانه ات
به مجنون صفاتان ِ فرزانه ات
به فرياد مخمور ِ صهباي ِعشق
به ديوانه ي سر به صحراي ِعشق
به جاني که مدهوش و حيران ِتوست
به آن دل، که دايم پريشان توست
به تار دو گيسويِ مشکين ِيار
به ناز ِ دو چشم ِ جهان بين ِ يار
به مُشک خُتن، خال هندوي او
به شکّر لب ِ لعل ِ دلجوي او
به اسرار ِ ناز ِ دو ابروي دوست
به الطاف ِ زلف ِ سَمن بوي دوست
به کشور گشايان ِ اقليم ِ عشق
به فرمانروايان ِ تسليم ِ عشق
به مستان ِهم صحبت ِ عقل ِ کل
به افغان ِ بلبل، زهجران ِ گل
به خاصان ِ در گاه ِ عزّ و جلال
که پيوسته سر مست ِ وجدند و حال
به پيمانه نوشان ِ روز ِ الست
به تسبيح گويان ِ هشيار و مست
به هشياري ِ نرگس ِ مستشان
که حور بهشت ست، پابستشان
به قلب من و، لاله ي باغ عشق
که بشکفته اين هر دو، با داغ عشق
به روشن دلان، ز آتش مهر دوست
که شادند، با لطف و با قهر دوست
به راز ِ هو الله، به سرّ احد
به داناي علم ِ ازل، تا ابد
به احمد، بهين شاهد ِعرشيان
به عَنقاي قدس ِبلند آشيان
به خورشيد ايمان رُخ ِ مرتضي
نگارنده ي سرّ ِلوح قضا
که در کوي وصلت، مرا راه دِه
دل ِ روشن از مهرت، اي ماه دِه

                                                                           

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت11:44 PMتوسط بهار جون | |

آسمون پر بود از ستاره های چشمك زن...ماه درخشان تر از همیشه می

 تابید...ماه و ستاره ها چشم به راه و منتظر بودن....منتظر طلوع یه ستارهء

 درخشان دیگه... دومین فصل سال بود...بهار...فصل گلها و قناریهای

عاشق...یه نسیم ملایم و قشنگ می وزید و عطر گلها رو به همه جا می

برد....نسیم می خواست خبر روییدن زیباترین گل بهار رو به همهء دنیا

برسونه.. بهار هنوز كامل نبود...انگار یه چیزی كم داشت...یه چیزی شبیه

 عطر حضور یه گل زیبا رو... اون گل رویید...بهار كامل شد...ماه خندید و

ستاره ها جشن گرفتن... اینجوری بود كه تو به دنیا اومدی...آسمون از غم

دوریت بارید و زمین با داشتنت سبز شد و به خودش بالید..فرشته ها با

 اشك تا زمین بدرقه ات كردن و گلها و پرنده ها با شوق به استقبالت

اومدن...حالا راز این همه زیبایی و سر سبزی بهار رو می فهمم.آره! همهء

اینها به خاطر گل وجود توست كه با روییدنش تو بهار، زمستون از غصه یخ

 زد و پژمرد،گونه های تابستون از شرم داغ شد و پاییز شد غمگین ترین فصل سال......

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت3:31 PMتوسط بهار جون | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت0:20 AMتوسط بهار جون | |